توی سکوت داشتم فکر میکردم خداروشکر سیاوشم ساکت بود نمیدونم چقدر تو فکر بودم که با صدای بوق به خودم اومدم به محض توقف ماشین پیاده شدم و بدون توجه به سیاوش به سمت خونه به راه افتادم نفس عمیق کشیدم الان وقت این رسیده بود که من به زندگیم برسم و زندگیمو توی دستم بگیرم و جلو برم و برای عشقم بجنگم و زندگیمو حفظ کنم با اقتدار در باز کردم و سرکی کشیدم کسی نبود به سمت آشپزخونه رفتم کسی نبود به سمت نشیمن پشتی رفتم دیدم همه هستن نفس عمیقی کشیدم حالا وقتش بود اره وقتش کشیدم منبع
درباره این سایت